|
مونس بابا و مامان در غربت
|
عزیز دلمون که هرروز شیرین زبونتر و جذاب تر حرف میزنی .کارت شده از سرو کول بابا بالا رفتن و پریدن روی مبلها بیچاره مبلها هم دیگه فنرشون در رفته و دست وردار نیستی. خلاصه از در و دیوار و پنجره در حال بالا رفتنی و همش بقول خودت (jump) کردن. علاقه زیادی به پروانه ها داری و از اونجایی که دختر قانعی هستی یعنی هرچه بخوای سماجت نمی کنی و با منطق خودت زود حرفمون را قبول می کنی ومامان و بابای خوش قولی هم داری آدم واقعا عظمت و بزرگی خدا را به عینه میدید 120 گونه پروانه مختلف و بسیار زیبا .
عکسها در ادامه مطلب
ادامه مطلب [ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ٦:٠٢ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ نظرات () ]
عزیز دلم که اینقد آب و ماسه بازی را دوست داری وقتی هم برگشتیم خونه کاملا پوست صورت و دستات سوخته شده بود (ضد آفتاب هم نتونسته بود کاری بکنه از دست تو وروجک) [ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ٩:٥٩ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ نظرات () ]
به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز
فکر کنم این آخرین نوروزی بود که مالزی هستیم اگرچه اینجا اصلا حال و هوای نوروز ایرانی احساس نمی شه اما روزهای قبلش کمی خونه تکونی کردیم البته بیشتر رنگ کردن خونه بود به خاطر نقاشیها و خط خطی هایی که روی دیوار کرده بودی.امسال برای اولین بار بالاخره سبزه هم درست کردم ویه سفره هفت سین نه چندان کامل اما ساده و صمیمی داشتیم . روز قبل از سال تحویل هم سفارت برنامه مفصلی داشت برای همه ایرانیای مقیم اینجا برنامه متنوع و شاد از جمله اجرای خوب عمو پورنگ و امیر محمد، البته که تو اصلا ذهنیتی در مورد این شخصیتها نداشتی اما بقیه بچه ها که از تو بزرگتر بودن کلی خوش گذروندن اگرچه تو هم اون وسط بچه ها همش بالا و پایین می پریدی عزیز دلم .
اینم یکی از دوستایی که اونجا پیدا کردی اسمش هم اتفاقا ملیکا بود.
[ ۱۳٩۱/۱/٦ ] [ ٦:۳٧ ق.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ نظرات () ]
یاد روزهایی که به امید در آغوش کشیدنت دعا می کردم.واین لذت و شادی را از خدا می خواستم شاید بیشتر به خاطر نگاههای اطرافیان یا اینکه قانون زندگی این بود که بعد از زندگی مشترک بعدش نوبت بچه بود ...! وقتی خداوند لطف کرد و موهبتش را نصیبمان کرد از خداوند می خواهیم در هر دو دنیا سعادتمند باشی و گلی از گلهای بهشتی. _________________________ امسال هم جشن کوچک و خودمانی خواهیم داشت به خاطر بابایی که نزدیک دفاعشه و نمی تونیم دعوت داشته باشیم انشالله که زود دفاع بابایی تموم بشه برگردیم ایران و تو جمع خانواده تولد مبارک برات میگیریم عزیزم. 3 سالگیت مبارک
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ۱٠:٥٠ ق.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ نظرات () ]
تولد وجودی که باعث شد من در کنارش احساس خوشبختی کنم . توای که همه آرامش من هستی حتما می گویی من بهترین هدیه خدا به شما هستم اما من خیلی خوشبختم که خداوند گرانبهاترین هدیه اش را به من بخشید که او را بابا صدا کنم و سرشار از غرور و خوشی شوم ، و با نگاه پر از عطوفتش جان بگیرم و از عشق و صفای خالص و بی ریایش سرشار شوم و تا همیشه بهش افتخار کنم . می دانی که بین مادر و فرزند چه رابطه عاطفی شدیدی وجود دارد پس اینها که مامانی می نویسد همه را از این رابطه یافته است و می داند که وقتی من بزرگ شدم بهترینها را برای تو می سرایم .... بابایی بهترین تندیس قلبم تولدت مبارک
علیرضا جون ،تندیس طلایی قلبم همیشه در کنار تو احساس خوشبختی می کنم. سلامتی ، شادابی و سربلندیت را تا هزاران سال آرزومندم
______________________ بعدا نوشت: امروز وقتی تقویم را دیدم یهو یادم اومد که امشب تولد باباییه اما چون بابا رفته بود دانشگاه برای سابمیت تزش موقع خوبی بود که همین ظهر غافلگیرش کنیم .به تو دختر گلم گفتم امروز برا بابا happy birthday بگیریم تو هم اینقد ذوق کردی و هر کار که می گفتم انجام میدادی مثلا گفتم خوب دخترم سریع اسباب بازیهاتو وسط اتاق جمع کن تو هم مو به مو انجام میدادی الهی قوربونت بشم که اینقد ذوق داشتی و میدونستی می خوایم چکار کنیم بعدشم میز ساده مون را چیدیم : یه کاسه شکلات ، یه بشقاب میوه + توت فرنگی که خیلی دوست داشتی ، شمع ، یه شاخه گل سفید و یه کاغذ که تولد مبارک روش بود (البته چون فرصت نشد کادو بخریم قراره که تو سورپرایز بعدی هدیه بابایی را بهش بدیم )یه آهنگ ملایم هم گذاشتیم .. می خوندم از حرکاتت که چقد منتظر بابا هستی وقتی بابا اومد اینقد ذوق زده و گیج شده بودی و سریع گفتی happy birthday dady حس قشنگی بود اولین ساله که تو هم تو جشن تولد بابایی رسما وارد شدی... بوووووووووووووس [ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ٧:٠۸ ق.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ نظرات () ]
zoo negara ( باغ وحش ملی مالزی) بسیار بزرگ و زیبا
هفته گذشته بابایی ، دختر گلم را به یه جای بسیار دیدنی برد . اخه همه حیوانات را بیشتر تو تصویرهای تلوزیونی دیده بودی و الان که بزرگتر شدی دیدن آنها از نزدیک برات خیلی جالب بود وقتی بابا پیشنهاد داد من هم بدون معطلی موافقت کردم ،می دونستم چقد بهت خوش میگذره دیدن یه جنگل بزرگ با حیوانات واقعی .. اون قصه هایی که شبا مامان برات تعریف می کنه الان می خواستی از نزدیک ببینی ، انگار من بیشتر از تو ذوق داشتم ، دوست داشتم خوشحالیت و هیجانت را ببینم البته چون تو حیوانات قصه مامانی ،elephant (فیل) پر رنگتر از بقیه حیوانات بود می خواستم اون لحظه که یه فیل بزرگ و واقعی را می بینی هیجان همراه با جیغ خوشحالیتو ببینم
عزیزم که دوست داشتی به حیونات اونجا غذا بدی
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٦:٢٥ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ نظرات () ]
سلام خدمت همه دوستای خوب خودم و خاله های با محبت وبلاگی ملیکا ، ممنون از اینهمه لطف و محبتتون که همیشه احوال پرس هستید و دعامون میکنید. خدا را شکر روزها خوب و آروم درحال گذار هستند و شیطنتهای ملیکا گلی هم پابرجا ، صبحها که سرحال از خواب بیدار میشی دلت می خواد عین بلبل حرف بزنی و از همه چیز سوال کنی ، دیگه جملات را کامل ادا می کنی و حسابی زبون میریزی خصوصا برا بابایی ،که هر ثانیه باباداره قوربون صدقت میره ، اینقد که مهربونی و تا بابا میگه ملیکا آب بیار سریع میری در یخچال بطری آب را براش میاری ، دستمال کاغذی برمیداری عرق پیشونیش را که از بازی کردن با تو دراومده را پاک می کنی و هزار و یه کار مهربانانه دیگه که همه دل بابایی را تسخیر کردی وروجک منم هستما ظاهرا بابا اول مال منه البته اگر جرات دارم جلو ملیکا بگم سریع خودشو مینداز تو بغل بابا و دسش را حلقه می کنه دورگردنش و میگه dady is mine (بابا خودمه) الهی قوربونت بشم
البته که فارسی را خوب بلد شدی اما بعضی اوقات که ازت فارسی سوال می کنیم انگلیش جواب میدی جوجو بعضی فعلها را هم هنوز پس وپیش می گی بغل = بلغ ، بلگ دایی جون = جاجون یا حسین = یادوسین محمد = حمد تام جری = کام جری خاله نجمه = خاله ممجه و .....
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٠٩ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ نظرات () ]
، اما خدا را شکر دوستان خوبی نصیبمان شده و با بر پایی زیارت عاشورا هرروز صبح و شبها هیات محبان رسول (صلی الله علیه و آله وسلم) روضه و توسل ، بهر ه ای هر چند اندک برگیریم ... اما امسال از بین همه روضه ها روضه حضرت رقیه (س) خیلی دلم و آتیش میزنه اونهم به خاطر برکت و جود تو دختر کوچولومونه که من بیشتر تونستم اون حال و هوا را با تمام و جود حس کنم ،اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا سَیِّدَتَنـا رُقَیَّةَ، عَلَیْکِ التَّحِیَّةُ وَاَلسَّلامُ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ. [ ۱۳٩٠/٩/٧ ] [ ٦:۱۳ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ نظرات () ]
ببخش مامان که دیر شد برات آپ کنم و از کارهات بنویسم اخه از وقتی که دیگه آموزشگاه نمیری همش دلت می خواد یه جور سرگرمت کنم و قتی هم میام پای لب تاب سریع میای ده انگشتی فشار میدی رو دکمه هاش یا میشینی بغلم و اصلا نمیذاری دست به چیزی بزنم وقتی هم که میرم تا آشپزخونه و برگردم سریع میای دکمه خوابش را فشار میدی شیطون مامان..
چند وقت پیش هم به پیشنهاد مامانی برات یه موتوربایک خوشکل گرفتیم
یه مدتی از اوقات فراغتم را صرف بافت یه پیرهن کرده بودم که از یه سایتی دیده بودم و خیلی خوشم اومده بود اما امان از یه ذره استقبال و ذوق از طرف تو و بابایی ، تو که اصلا اجازه نمیدادی حتی تنت کنم یه بار هم امتحانی که ببینم چطور شده اونهم با هزار گریه و زاری ... بی انصافا
و اما آتیش سوزوندنات که همچنان ادامه داره اما خلاقیتهات هم کم نیست ، ازبس که تنهایی اینجا ، خودت هرروز یه چیز کشف می کنی یه روز همه کاسه ها را ردیف می کنی و با کفگیر و قاشق هی می کوبیدی روشون البته از همون 9 ماهگی این جز کارهای روزانت بود اما الان انواع بشقاب و قابلمه را هم اضاف می کنی که خونه چه وضعی پیدا می کنه .... یا پنجره را باز می کنی و وسایل را پرت می کنی پایین وبه علت ارتفاع بلند باید قیدش را زد ...تازه وقتی هم که باهات کنار میام و کاسه بزرگه را آب می کنم برات کلی هم معرکه آب بازی وسط خونه راه میندازی خونه که چه عرض کنم بازار شام دیگه دارم افسردگی میگیرم از بس جمع و جور کردم و خونه بازهم ریخت و پاشه ... اما در کنار اینهمه اون خوشمزگیت تمام خستگیمو در می کنه یه بوس آبدار و چلوندن حسابی وقتی که خودت و میندازی تو بغلمون و صورت به صورتمون میذاری و میگی دلشیز مامی ، دلشیز ددی( مامان و بابای خوشمزه هههههههه) یا وقتی اینهمه دیوارها را خط خطی می کنی و حتی از خط کشیدن به دست و پای خودت یا صورت بابایی دریغ نمیکنی اما لذت بخشه که می بینم خیلی خوب مفهوم نقاشی را فهمیدی و می تونی یه خورشید ، کوه ، دریا، چشم چشم ابرو ،و سرسره بکشی ، دایره و مثلث را هم بلد شدی و میکشی از حروف انگلیسی هم O , C , U , V را می تونی بنویسی الهی من قوربونت بشم.... دیروز من و بابایی را کلی سورپرایز کردی وقتی داشتی رو سرامیکهای کف اتاق نقاشی میکشیدی و منو صدا زدی که نقاشیتو ببینم می دونی چی کشیده بودی توی ادامه عکشو گذاشتم.. ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۸/۳٠ ] [ ٧:۳٠ ق.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ نظرات () ]
س___________________
لام . سلام هرچه میگذره شیرین زبونیها ، یادگیریها و صد البته آتیش سوزوندنای
بیچاره اون سورمه دون را خالی کردی و حسابی ... از لحاظ یادگیری و تکلم خدا را شکر خیلی پیشرفت کردی دایره لغاتت هم اینقد عالی شده که زبان انگلیسی را مثل زبون مادری متوجه میشی و بصورت جملات کوتاه حرف می زنی وقتی هم که با احساس بیانشون می کنی من و بابایی می خوایم قورتت بدیم مثلا وقتی چیزی شکسته است میگی (oh its Brocken) درحالیکه دستات را هم گذاشتی رو لپات ای کاش فارسی را هم به همین خوبی یادبگیری و بتونی بخونی با اینکه اکثر لغات را فارسیشون را هم بلدی اما فعلها را پس و پیش میکنی مثلا اونروز عکس بابا را اورده بودی و هی بوس میکردی گفتی بابا بوس کرده ( کردم) وقتی هم که دیگه بیشتر خودتو لوس وشیرین می کنی و می خوای جلب توجه کنی به اسم مامان پسوند عمه اضافه می کنی ( چون وقتی رفتیم ایران و بچه های دایی منو به اسم عمه صدا میکردن تو اسم منو یادگرفتی ) و می گی عمه مَلَ و به بابایی میگی آگای آبلود( آقای آبرود) و چون بابایی جلوی دیگران به من میگه خانم تو هم میگی حانوم ....ای لوسمنگ مامان که با یه ادایی تلفظ می کنی که میگرمو حسابی می چلونمت... چند روزی هم هست که بسم الله الرحمن الرحیم و صلوات را داری تمرین می کنی ..( بس ..الله دانه لحیم) و (اللهم صل علی حَمَد...) اینطور می خونی طوطی مامان.. الله بک هم یعنی نماز خوندن همون الله اکبر وقتی هم آب می خوری میگم بگو یا حسین میگی حتین ..
جیگل مامان داره کمک میده البته جالو هم می زنی و ظرف هم با مامان میشوری اگرچه همش خیس کردن آستینهای مبارک
همون شب که حباب ساز (bubble) را برات خریدیم چقد هیجان در کردی پسمل مامان و بابا
[ ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ۱۱:٤٩ ق.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پرشین استایل ] [ Weblog Themes By : persianstyle.vcp.ir ] |