کد قالب وبلاگ ملیکا دختر بابایی

سفر دوماهه بابایی چهار ماه طول کشید و ملیکای عزیزم دلتنگ تر از همیشه یه سوال تکراری می پرسیدی بابا کی میاد؟ همیشه میگفتی بابا بیاد اینکار را می کنم که سورپرایز بشه ، برا بابایی جشن میگیریم کیک و شمع و شادبرفی (همون برف شادی)  و.... اینطور خودت را سرگرم میکردی  حالا هم هر روز یه نقاشی میکشی برا بابا که اومد بهش بدی

 قرار شد بابایی چهارشنبه بیاد ایران انشالله ،و تو هرروز داری می شماری که چند روز دیگه بابایی خونمونه  قوربونت بشم که اینقد بابایی را دوست داری همه وجودت باباییه انشالله همیشه سالم باشید

عاشقانه تولد بزرگ مرد قلبم را بهترین بابای دنیا را بهت  تبریک میگم. بابایی خوبم به تعداد نفسهایم دوستت دارم . تولدت مبارررررررررک



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٤ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()

زیباساز

عزیز دلم که اینقد مهربون و دوست داشتنی هستی، الان سه ماه که امادگی ادیب میری خیلی هم مکان و مربی را دوست داری کلی هم شعر و سوره  قران و خلاقیتهای دیگه یادگرفتی اگرچه اون طبع شعریت خیلی فعال شده و از خودت شعر  هم میگی.

اونروز اومدی میگی مامان بریم دست پزشکی یا پا پزشکی مثل چشم پزشکی ، یا میگم مامانی برات غذا بیارم گفتی هی رو اعصابم راه نرو و یه خنده بلند zibaیا هر حرفی که بد باشه میگی فقط پسرا که خیلی بدن این حرفا را میزنن دخترا چون خوبن این حرفا را نمیزنن و.... همش هم داری ادای  خرگوش وگربه  را درمیاری و تو خونه چرخ میزنی ، میگی مامان یعنی منم نی نیم   می خوای مثل داداش کوشولو بشی همش، بعدش هم میگی حالا برام سرلاک بیار، بسلامتی یه هفته است که سرلاک خور هم شدی خانم ziba

قوربون اون حس قشنگتون ziba

اینم شال و کلاهی که مامان برات بافته ، اصلا هم دوست نداشتی عکس بندازی بلاخره این گوشه گیرت اوردم ziba



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳٠ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()

 امروز دقیقا 40 روزه که بابایی برا مدتی رفته خارج از ایران وتو دختر گلم دیگه ظرفیتت تمام شده اینقد حساستر شدی که با کوچکترین تلنگری اشکت جاری میشه ، وابستگیت به مامانی چند صد برابر شده تا می خوام باهات حرف بزنم میگی منکه دلم برا بابایی تنگ شده و لباتو کش و قوس میدی و بغض میکنی که دلمو می سوزونی ، اگرچه تو اینمدت دایی جواد هم  کلی سنگ تموم گذاشته ونمیزاره بهت سخت بگذره . البته یه فصل دلتنگی و مظلومیت هم قبلا داشتی اونموقع که هنوز تو شکم مامان بودی و مجبور شدیم 7 ماه دوری بابا را تحمل کنیم........

عزیز دوست داشتنیمون میدونم که بابایی هم خیلی به تو وابسته است والان به اونهم داره سخت میگذره این رابطه عمیقتون دیشب هم از کیلومترها راه دور هنرنمایی کرد اینقد دلت تنگ شده بود که خواستی با بابا همون لحظه صحبت کنی و دست بردار هم نبودی وقتی انلاین بابا را میدید ی عین این مرغ عشقا فقط ورجه ورجه میرفتی ، متوجه شدم چه جالب که بابا هم کلی دلش گرفته بود برات ، خلاصه که تا نیمه شب فقط برا بابا حرف میزدی ، شعر می خوندی ، جایزتو بهش نشون میدایدی کلی شکلک براهم درمیوردین و چقد خندیدیم روحیت عوض شده بود انگار بابا پیشت بود همین که خداحافظی کردی بری بخوابی اینقد بغض کرده بودی که نتونستی جلو گریه ات را بگیری قوربون اون قلب مهربون و روحیه حساست بشم ......امان از دل خانوم  رقیه که تو اون خرابه شام وقتی سراغ بابا را گرفت چی بهش دادن نانجیبا....  

انشالله که هرچه زودتر بابایی بسلامتی برمیگرده

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٠ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()

انشالله که از محبان واقعی آقا امیرالمومنین علی «علیه السلام» باشی وپیرو ولایتشان.

13.gif

اینم آدرس وبلاگ داداش رضا

http://rezaazizam.persianblog.ir/



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()

از وقتی که فهمیدی یه مهمون کوچولو داره به جمعمون اضافه میشه یه حس خاصی داشتی وهنوز برات مبهم بود هرچه می خریدیم براش از طرف اون یه هدیه هم براتو می خریدیم میگفتیم داداش رضا خرید، می رفتی جغ جغشو ورمیداشتی میگفتی مامان اگه گریه کرد من و بابا اینو براش تکون میدیم که گریه نکنه .

اینم بگم که صدای گریه هربچه ای را که از تلوزیون میشنیدی سریع اشک میریختی براش الهی قوربون اون قلب مهلبونت بشم ، همش میگفتم اگه نی نی بیاد و گریه کنه ملیکا دیگه چکار میکنه؟؟

الان که مهمون کوچولومون اومده و 5 ماهه شده هرروز بیشتر بهم علاقمند میشید و کلی باهاش بازی میکنی اونهم برات غش غش میخنده به قول بابا دیگه کمتر با عروسکات بازی میکنی چون یه واقعیشو داری. اینقد هم حساسی که اگه یکی بیاد خونمون بگه می خوام داداشی را ببرم کلی جیغ و داد رامیندازی که بهتون نمیدم ، عزیزم که اصلا بلد نیستی حسادت کنی و ما از این حس و رابطتون خیلی خوشحالیم.166.gif

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۳٠ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()

سلااااااااااااااام

سلام به همه دوستای با محبت وبلاگی ملیکا که همیشه لطف و محبت دارن و اینقد مهربونن Flower به پیشنهاد شما عزیزان اسم وبلاگ هم به دختر بابایی تغییر کرد از بس این دختر بابایی شده.

بلاخره فرصت شد وبیام خونه دخملی را آب و جارو کنم اما بیشترین چیزی که انگیزه اپ را ازم گرفت باز نشدن عکسها بود اینهمه خاطره از زبون عکس هیچ کدوم باز نمیشه

دختر گلم الان که 16 ماهه از مالزی برگشتیم دیگه به محیط اینجا عادت کردی و فارسی صحبت کردنت هم شده عین بلبل فعل و فاعلهای کلامت هم درست شده اما هنوز می خوای بگی دیروز این کار انجام شد میگی فردا این اتفاق افتاد ، عزیز دلم شعرها ی زیاد + حدیث و حمد وسوره را هم بلد شدی تا امروز 2 تا مهد عوض کردی اما بالاخره از این مدرسه ای که میری امادگی خیلی راضی تری وبا اشتیاق میری.

http://www.khavaranshop.com/



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢۳ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()

عزیز دلم هرروز که بزرگتر میشی خیلی شیرین زبونتر و دوست داشتنی تر میشی و همه بازیهات هم با باباییه ، تا فرصت گیر میارین از سروکول هم بالامیرین و من هم خوشحال از اینهمه شادی تو و بابایی... اگر چه بی صبرانه منتظر اومدن نی نی کوچولومون هستی اما اصلا دوست نداری بابایی مال اونهم باشه و باهاش بازی کنه اما در عوض هر چیزی که می بینی میگی براش بخریم .

دیروز رفته بودیم سونو و صدای قلب کوشولوشو شنیدیم و از بزرگتر شدنش کلی ذوق کردیم اخه مهمون دوست داشتنیمون قراره 6 هفته دیگه بدنیا بیاد و آجی ملیکا را از تنهایی دربیاره ... به خاطر این نعمتها خدا را شاکرم و ازش خیلی ممنونم .

بازهم از بابایی مهربونمون به خاطر همه خوبیهاش ممنون ، اخه وقتی تو تو دل مامان بودی بابا ایران نبود الان داره برا این یکی کلی تلافی میکنه ..چشمک



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٢ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()

عزیز دلم بالاخره 15 اسفند هم از راه رسید و تو قند عسلم 4 سالت تموم شد ، به خاطر اومدن بی بی جون و باباجون و دایی و خاله جون معصومه اینا به خونمون سه روز زودتر برات تولد گرفتیم روز قبلش بابابایی رفتیم و کیک تولدت را سفارش دادیم که عکس میکی موس را هم که خیلی دوست داری روش بزنه خلاصه روز تولدت خیلی بهت خوش گذشت و اکثر اوقات فیلمش را میذاری و می بینی و دوست داری همش برات تولد بگیریم

ونوروز 92 هم از راه رسید بعد از چند سال دوری از خانواده ها و وطن امسال نوروز را بالاخره ایران بودیم تو و بابایی و عمو و نه نه حجی رفتید گلزارشهداء کنار قبر باباجون شهید و عمو جون رضا ، من به خاطر شرایطم نتونستم بیام و موندم پیش زن عمو و دوقلوهای تازه متولد شده اش......

روز 4 نوروز را برگشتیم خونه خودمون و چون بابایی هم کار داشت زیاد نتونستیم پیش خونواده ها باشیم ........ امروز هم که دیگه سیزده نوروز بود و رفتیم پارک تحلیجان خیلی خیلی شلوغ بود به تو هم خیلی خوش گذشت بابایی تو رو برد تو قسمت بازیها بعد هم کبابی که راه انداخت و تو هم عاشق کباب و خلاصه کلی خوش گذشت ... این چند ماه هم که همه کارها بدوش بابایی بود و من واقعا و از صمیم قلب ازش ممنونم که اینقد درک بالایی داره و با وجود مشغله خودش همه اش به فکر مامانی و نی نی توراهیمونه از خدا می خوام که سلامتی و طول عمر بابرکت بهشون بده امیییییییییین



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱۳ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()

سلام عزیز دلم ببخش از اینکه خیلی وقته نتونستم برات بنویسم اخه تا کارهای خونه و وسایل و ..تموم شد نوبت رفتن مهد کودک تو شد البته دوست داشتیم موسسه ای باشه که چیزهای زیادی بتونی یاد بگیری یه مدت موسسه دکتر کیان میرفتی که درکنار خوبیهایی که داشت یه سری نواقصی هم بود و با شرایطی که پیش اومد فعلا مهد کمال فرزانه میری هم نقاشی و شعر یاد میگیری هم سوره های کوچیک قرآن را داری حفظ می کنی قوربونت بشم اینقد فارسی صحبت کردنت هم خوب شده که من و بابایی از حرف زدن کلی متعجب میشیم که این الفاظ را از کجا میاری....چشمکقلب

خیلی وقتها دوست داشتم حرف زدنت را بشنوم اما الان ماشالله اینقد یه ریز در حال حرف زدنی که دوست دارم چند دقیقه را بی سروصدا یه جا بشینی اما مگه میشه ....شلغم  و اسفناج را هم خیلی با مزه تلفظ میکنی به شلغم میگی شنغل و به اسفناج میگی اسنواج.... اکثر اوقات هم تو دوست داری کارتون ببینی و بابایی اخبار و این وسط کلی درگیر باهاتون داریم..اوه

خلاصه این مدت گذشته هم تو سرما خورده بودی هم بابایی منم یه انفولانزای شدید که خیلی بد بود هر چه این چند سال سرما نخوردی تو همین یکی دو ماه حسابی پس دادیم . البته مامانی یه کم دیگه هم درگیره و به همین خاطر کمتر می تونم بیام برات بنویسم اره خدا خواست و تا چند ماه دیگه انشالله یه همبازی برات میاد اینقد هم دوسش داری و تو خیالاتت باهاش بازی میکنی که کلی ذوق میکنم ، فعلا که حسادتی نمی کنی و دوست داری همه چیز براش بخریم اگر چه مطمئنم عمرا بذاری خیلی بمونه بغل بابایی چون بابایی را فقط و فقط برا خودت می خوای ...ابرو

بعدا نوشت: با تشکر از دوستای مهربونی که احوال پرس بودن و از برگشتنمون به ایران خوشحال یه دنیای ممنونقلب پیشنهاد داده بودید اسم وبلاگ را عوض کنیم گرچه هنوز با بابایی ملیکا به توافق نرسیدیم اما چشم سعی می کنیم ..



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.